تبليغاتX
آرام رود یا رود آرام

 

                بی اعتمادی به دوستان شرم آورتر از گول خوردن از اوناست.

رفاقت و دوستی توی این دنیای پر هیاهو برای من یه لحظه آرامش در سبز ترین جای هستیه.تا اونجا که بتونم به رفقام نه نمیگم

حالا چه برسه که بخوام دورش بزنم یا بکنم توی پاچش.ولی توی این دنیای خودمون چیزایی میبینی که حسابی حالت میگیره.دروغ وخیانت ا ززشت ترین وکثیف ترین چیزایی که آدم ممکنه باهاش برخورد کنه.ولی بازم اون چیزی که درسته اینه: آدم بهتره از دوستاش گول بخوره تا اونا رو گول بزنه.شاید بخاطر اینکه اگه اینجوری باشه نه رفاقتی میمونه نه هیچی....

تا بعد بدرود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 18:43  توسط علی آرام  | 

((امشب شب ماست هرگز فراموشم نميشه))

الان بيشتر از دو ماه که چيزی ننوشتم.اين دو ماه گذشته يه دوره فشرده بود از چيزهايی که بايستی می ديدم ونديده بودم.

----------------------القصه:

مرا۰۱ نزاجا(مرکز آموزش ۰۱ نيروی زمينی ارتش....)

يه جايی داخل تهران(انتهای پيروزی)برای آموزش سربازای فوق ديبلم تا دکتری.حدود ۲۰-۲۵ يگان داره و هر يگانی هم صد تا سرباز.هر يگانی هم يه فرمانده گروهان داره واسلحه دارو انبار دار و با منشی و فرمانده دسته و.... .(اونجا می گن دانشجو)

روز اول که من و بقيه بچه ها جلوی يگان نشسته بوديم و داشتيم فکر می کرديم که اين دو ماه چطور ميگذره بالای درخت يه سرو صدايی بود يه کلاغ اومد و ۵تا طوطی فرار کردند و رفتند و روز آخر که جلو يگان نشسته بوديم منتظر امريه هامون.(يه کاغذ باريکه تقريبا  ۵سانتيمتر در ۲۰سانتيمتر که نوشته کجا بايد خدمت کنيتازه اگه کد نخوری اگه کد بخوری که بايددو ماه ديگه آموزش ببينی).

اونجا صبح ساعت ۴.۴۵ بيدار باش بود.تختت رو بايستی مرتب کنی و نظافت شخصی تا ۵.۳۰بعدش تا ۶.۰۰صبحانه.از ساعت۶.۰۰تا ۶.۳۰هر کس سر محل نظافتش بود.بعضيا جلوی يگان بعضيا آسايشگاه وبعضيا توالت(انجا از اونجايی بود که هيچکسس نمی خواست باشه)و.... .

ساعت۷-۸  روزای زوج هم ورزش صبحگاهی بود با تفنگ.لباسهايی که شب وروز تنمون بود در می اورديم و تا می کرديم روی زمين(همراه با نعره های افسر آموزشی که مثل خودمون وظيفه بود و بعضا از خودمون کوچکتر بودش و هی می گفت:بجنبيد).با کلاه بافتنی و دستکش سبز.

کلاسها هم از ساعت ۸ شروع می شد .يکيش تا ۹.۴۰ بود بعديش از ۱۰ تا ۱۱.۴۰ و يکی هم ۱۲ تا ۱۲.۵۰ . ساعت ۱.۲۰ دقيقه هم بچهها جلوی نهار خوری يگان می ايسادن می زدن تو سر همديگه که فلانی جلو نرو و.... هنوز غذا از گلوت پايين نرفته بدو رو کلاس بعدی از ۲.۳۰ تا ۴.۳۰ . شب هم پوتتين ها رو واکس می زديم می ذاشتيمشون داخل کريدور.(هر وقت هم چيزشون بلند می شد بشين پاشو .).هر چند وقت يه بار هم نگهبانی بود.

۵شنبه ها هم صبحگاه عمومی بود و سرود مرکز رو می خونديم :

سپده شکفت و سحر بردميد             روان تازه کن ز عشق و اميد

يه جا داشت می گفتش:

جوانا در اين ۰۱ پادگان                            بياموز دانش ز فرزانگان

  بعدش هم رژه می رفتيم(البته هر روز رژه رو داشتيم ولی ۵شنبه مهمتر بود چون ممکن بود اگه رژه رو خراب بريم ۵شنبه  وجمعه بهمون مرخصی ندن و بامون رژه کار کنند.)

حالا همه اينا يه طرف اينکه مردم تو ی خيابون با چه ديدی نگاهت می کردن يه طرف.(مثل آدمای بدبخت بيچاره).

 اين شعری که بالا نوشتم مال همون ترانه هستش که اندی با راغب علامه می خونه و يه دختر خانومی هم بينشون می رقصه.(ترانه قشنگيه).

امروز يکی از دوستای دوره دانشجويی اومده بود پيشم بهترين لحظاتمون رو با هم بوديم.يه اتفاقی براش افتاده از طرف دانشگاه .من بهش گفتم که خودش رو عذاب نده اونقدر هم مهم نيست. ولی من خودم هم ناراحتشم.

اين هم يه عکس توپ:

تا بعد بدرود.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 6:3  توسط علی آرام  |